تبليغاتX
یک شروع تازه یک دنیای تازه
با امید همه چیز هست
سلام یا بهتر بگم واسه همیشه خداحافظ

باید برم مجبورم دیگه نیام تا وقتی که اختیارم دست خودم باشه نه ادمای دیگه

حلالم کنید و منو از ته دلتون ببخشید مشکلی برام پیش اومده که دیگه نمی تونم بیام یعنی اجازه ندارم

یه تحریم واقعی خطم رو ازم گرفتن دارن کامپیوترم رو هم جم می کنن

فقط می خوام منو ببخشید و بدونید همیشه به یادتونم از همتون ممنونم که تو این مدت مثل خواهر و برادر کنارم بودید و کمکم کردین و  برام دعا کردین

این اخرین سلام خواهر کوچولوتونه خیلی بده که حتی نمی تونم از این به بعد به وبلاگای شما سر بزنم و جملات شیرینتونو بنوشم شاید اونقدر ضعیف شدم که باز دارم به خودکشی فکر می کنم ولی بدونید اونقدر بدبختی کشیدم که مرگ برام لذت داره و از عسل شیرینتره نمی خوام تو دنیایی باشم که بهم تهمت بزنن و دروغ بهم بچسبونن و منو بندازن دور می خوام برم پیش خدا دلم براش تنگ شده

                                           واسه همیشه خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 8 قبل از ظهر  توسط سمیرا | 

سلام به همه ی دوستای گلم

اخرین روزای سال 86 رو داریم سپری می کنیم و به سال جدید داریم نزدیک می شیم

من نمی دونم چرا چند روزی حسابی ذوق زده ی عید هستم سفره هفت سینم رو چیدم و منتظر سال جدید هستم

سالی که می دونم سال خوبی خواهد بود البته احساس می کنم امیدوارم شما هم همین احساس رو داشته باشید و سال خوبی در انتظارتون باشه

می خوام از اینجا به همتون سال نو رو تبریک بگم وبرای همتون ارزوی خوشبختی و سعادت بکنم

امیدوارم توی سال جدید همه ما کینه هامون رو کنار بذاریم و با یه دل صاف و پاک دوباره شروع کنیم مثل بچه ای که تازه متولد شده

از خدا می خوام کمکم کنه تا اخلاقای زشتم رو کنار بذارم و خودم رو هر روز بهش نزدیکتر کنم

دوباره اکسیر جوانی رو به روحم بدمه و بتونم همونی باشم که هستم خدایا از روی زمین روی ماهتو می بوسم و سال نو رو بهت تبریک می گم امیدوارم تو هم سال خوبی داشته باشی راستی عیدی من یادت نره منم یه عیدی خوب برات کنار گذاشتم گرچه می دونم می دونی چی گرفتم برات یه خودکار سبز واسه اینکه کارای خوبم رو بنویسی  و حتما برات می فرستم فقط یادت نره ادرس خونتو بهم بگی .....

                                                                               سمیرایی که خدا دوسش داره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

سلام بازم دلم گرفته ببخشید فقط وقتی می ام که یه دنیا دلم گرفته  فقط وقتی می ام که دارم دق میکنم ببخشید این خواهر دیوونه تونو

اخه ادم مگه سالم می مونه از یه پلان چسقلی ( کوچکتر از فسقلی ) ده تا پرسپکتیو بزنه دارم خودم رو هم پرسپکتیو می بینم کمرم تیر می کشه سرم درد می کنه تازه کارت ملیم هم گم کردم چه جوری برم رای بدم

رایی که هیچ چیزو عوض نمی کنه فقط باعث می شه راحت تر از دانشگاه مدرک بگیرم راحت تر شغل پیدا کنم در واقع با یه برگ چرک و کثیف و پر از گناه یه خان از هفت خان زندگی رو رد کنم یه سوال خان هفتم مرگه نمی شه برم سراغ خان هفتم نمی خوام شیش خان دیگه رو  

راستی فیلم سنتوری رو دیدین ای خدا بگم چی کارت کنه کسی که تو سرم انداختی این فیلمو ببینم تازگی ها خیلی دلم هوای عشقم رو می کنه می دونم همه دارید می گید خاک تو سرم بگید ناراحت نمی شم عادت کردم به این جمله

چقدر دلم می خواست بعد دیدن فیلم های های گریه کنم نه به خاطر فیلم به خاطر اینکه چرا کشورمون رو خراب کردیم چرا یه جماعت یه مداد ندارن یه بچه باید مداد بده به علی چرا پول روی عشق یه خط پر رنگ می کشه  چرا مواد ( یا به قول هانیه دوا) رو وارد کشور می کنن چرا همه می شینن یه اخوند بیاد یه جمله بگه تا بدونن بهم محرم شدن مگه عشق محرم و نا محرم می شناسه

چرا من با این نقد بی خودم فیلمو خراب کردم یکی نیست بگه حوصله نداری اپ نکن

دیروز یه حاجی فیروز دیدم تو اشرفی اصفهانی نرسیده به تیراژه با زن و دو تا دختر و پسرش داشتن می رقصیدن زیر بارون چه دل شادی داشتن چقدر بهشون حسودی کردم

خیلی بده تو تاکسی بشینی و بارون بیاد راننده اهنگ بارون سیاوش قمیشی رو بذاره و تو خاطراتت مثل یه فیلم از جلوی چشمات رد شه و یادت بیفته با این اهنگ با این هوا چه خاطراتی داشتی دود سیگار داشت خفم می کردم و چشمام رو می سوزوند اولین بار بود که انقدر راحت گریه کردم اخه تو بارون کی می فهمه تو داری گریه می کنی با اشکام داشتم با خدا هم دردی می کردم

راستی عیدتون هم مبارک گرچه از بچگی خوشم نمی اومد از عید الان هم بدتر

اصلا این همه بهونه بود بهونه  واسه اینکه اتشفشان وجودم رو بازم سر کوب کنم

تو رو خدا سر سفره هفت سین منو هم دعا کنید از ته دلای بارونیتون دعام کنید کاش می شد عید برم یه جای دور یه جایی که من باشم خدا باشه  تا به خدا بگم چقدر دوسش دارم چقدر دلم براش تنگ شده شاید دستام رو بگیره و دوباره حرفای خوب تو گوشم زمزمه کنه

                                                فقط سمیرا سمیرای خالی

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط سمیرا | 

این روزای اخر تعطیلات رو گذاشته بودم واسه تمیز کردن اتاقم که یه چیزایی پیدا کردم که منو برد به اون دور دورا جایی که شاید دیگه اصلا یادم نمی افتاد

سینه خیز رفته بودم زیر تختم که یکی از جعبه های قدیمی و کهنه ام نظرم رو جلب کرد با زور خودمو و جعبه رو از زیر تخت کشیدم بیرون و در جعبه رو باز کردم چه چیزایی که توش نبود

دفتر دیکته کلاس اول و دفتر نقاشی کارتهای بازی با حروف و منچ و پازلای قدیمیم دفتر انشاهام دفتر خاطرات دوران کودکیم دلم یهو برای تموم هم کلاسی های دوران ابتداییم تنگ شد برای معلممون برای همه چیزش برای نیمکتایی که همش می گفتم کی دلش واسه اینا تنگ می شه

دفتر خاطراتم رو شروع کردم به خوندن چقدر کودکانه نوشته بودم یادم افتاد منم یه روزی دل پاکی داشتم چقدر قشنگ با خدا حرف زده بودم و اصلا یادم نبود ولی خطم خیلی بد بود خیلی خودمو مسخره کردم

توی یه صفحه یه عالمه سوال از خدا پرسیده بودم و به خودوم قول داده بودم وقتی بزرگشدم بهشون جواب بدم

ولی اصلا یادم نبود

نوشته بودم :

چرا بارون می اد هممه فرار می کنن ؟ پس چرا خانوم قائمی می گه بارون خیلی فایده داره ؟ چرا دستای من کوچولو نمی تونم دستکشامو بدم به بابا ؟ چرا مامان همش رو حرف بابا حرف می زنه ؟ چرا پاهام کوتاهه موقعی که بارون می اد مریم همش می بره اخه حباب بیشتری می ترکونه ؟ چرا خانوم معلم انقدر لپ منو می کشه ؟ چرا نقاشی منو برد به ناظم نشون داد مگه من کار بدی کرده بودم ؟ چرا مامان باور نکرد همه نمره ریاضیشون بد شده ؟ چرا خانوم قائمی روی جایزه من روبان زده بود ولی مال بقیه نداشت ؟ چرا وقتی بابا دلش می گیره منو سفت بغل می کنه ؟ چرا مینا همش می خواد به مامان ثابت کنه بهتره ؟ چرا بهزاد دیر می اد خونه تا بره مدرسه ؟ چرا سحرینااز اینجا رفتن ؟ چرا حالا که سحر رفته من نمی تونم یه دوست خوب پیدا کنم ؟ چرا زنعمو انقدر دروغ می گه ؟ چرا بعضی از ادما انقدر بدن ؟ چرا توی جشن تکلیف خانوم ناظم به من شکلات نداد؟ چرا خواهر اعظم مداد رنگی های منو دزدید اگه بهم می گفت خودم بهش می دادم ؟ چرا فیروزه دیگه نیومد مدرسه ؟چرا بابای زهرا سر کار نمی ره ؟ چرا سپیده واسه اینکه من نمره ام بالاتر بود دفتر دیکته منو پاره کرد؟ چرا وقتی برف می اد مامان نمی ذاره بریم بازی؟ چرا مامان واسه من داداش نخرید تا این مینا همش نگه بهزاد داداش منه ؟ چرا مامان نمی ذاره من با توپم بزنم به دیوار ؟ چرا بهزاد عینک منو شکست ؟ خدایا چرا من تو رو نمی بینم ولی تو منو می بینی ؟ خدایا من تو اتاق نماز بخونم منو می بینی ؟ من توی حیاط نماز می خونم تا منو بهتر ببینی حتی زمستونا ؟ مینا می گه من اشتباه می خونم راست می گه خدا ؟

خدایا من امروز دو تا کار خوب کردم یادت نره بنویسیش ؟  من دو تا خودکار دارم خدا یکیش مال تو تا کارای خوبم رو بنویسی یکیش مال من تا کارای بدم رو بنویسم .راستی چه رنگی رو دوست داری خدا؟ چرا ماشین زد به ارزو فرار کرد حتی وای نساد ببینه ارزو خوبه یا نه ؟ چرا بابای مدرسه یواشکی لواشک می فروشه ؟ چرا سیگار تولید می شه مگه نمی گن بده ؟ چرا ادم رفت چیزی رو خورد که خدا گفته بود بده ؟ چرا می گن بهشت خوبه جهنم بد مگه کسی اونجا رو دیده ؟ چرا وقتی ما تو حیاط می دوییم ناظم دعوا می کنه ؟ چرا خانوم بهم برچسب جایزه نداد من که 5 تا دیکته ام پشت سر هم بیست بود ؟ چرا باید تاریخ بخونم در صورتی که بابا می گه همش دروغه ؟ چرا زود انقلاب شد اگه چند سال دیرتر بود بابام مهندس شده بود ؟ ...........

یه عالمه چرا نوشته بودم که هنوزم نمی تونم براش جواب پیدا کنم خدایا هنوزم دوست دارم فقط رو دلم گرد و خاک نشسته راستی خودکار من تموم شده خودکار تو چی ؟

+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

بالاخره تموم شد

امتحانا رو می گم دیگه      حاشیه نمی رم می رم سراغ اصل قضیه

تو این روزا که امتحان داشتم یه روز اتفاق خیلی جالبی برام افتاد

بعد از کلی خر خونی از اتاقم در اومدم و رفتم توی نشیمن پیش مامانم انقدر درس خونده بودم که سرم گیج می رفت کنترلا رو دستم گرفتم و بعد اینکه دیدم از 7 شبکه بلا یه برنامه درست حسابی بیرون نمی اد رفتم سراغ شبکه های اضافیمون (شما بخون ماهواره ) بعد دیدن چند تا برنامه خاموش کردم و به مامانم گفتم مامان دلم شوکولات می خواد یا یه چیز شیرین مثل کاکائو مامانم گفت همه رو خوردی کم مونده بیایی منم بخوری  زنگ بزن شب بابات اومد  برات یه چی بخره (دارید که مامانا هم طنز می ان ) روم نشد زنگ بزنم یعنی حسش هم نبود برم تا تلفن گوشی رو بردارم و زنگ بزنم

یه دفعه زنگ در خونمون رو زدم مامانم گفت کیه یعنی  رفت سمت در و درو باز کرد شنیدم که می گه خدا قبول کنه شاید باورتون نشه دیدم یه ظرف دست مامانمه و توش شکلات از خوشحالی داشتم پرواز می کردم بلند بلند خندیدم گفتم مامان در حق بازه هر چی می خوای بگو : مامانم هم تعجب کرده بود

تند تند شکلات می خوردم و برای خدا سفارش می فرستادم هر چیزی رو که می خواستم گفتم در مورد امتحان فیزیکم هم شک که چه عرض کنم حتم داشتم می افتم گند زده بودم به امتحان گفتم خدایا 12 هم بشم راضیم فقط پاس شه  اخر دعا هام هم گفتم خدایا امشب یه خبر خوب هم بهم برسه مطمئنم دیگه اینو باور نمی کنید

بعد دقیقا 9 سال یکی از دوستای دوران کودکیم سحر (دوران دبستان ) بهم زنگ زد چند سال  حدودا 6 سال ازش خبر نداشتم به خاطر کار پدرش رفته بودن شمال و حتی تلفنش رو هم نداشتم بهم زنگ زد باور نمی کردم وقتی مامانم گوشی رو برداشت و گفت فرزانه خانوم شمایید اول فکر کردم هم دانشگاهیمه ولی گفتم مامانم که نمی گه بهش فرزانه خانوم بعد دیدم می گه سحر جون چطوره با خودم گفتم این فرزانه عجب ناقلایی به ما نگفته بچه داره به مامانم گفته تا اینکه مامانم گوشی رو داد دستم باورم نمی شد وقتی صدای سحر رو از پشت گوشی شنیدم از خوشحالی گریه می کردم نمی دونید شنیدن صدای یه دوست پشت تلفن بعد این همه سال چقدر لذت داره احساس خیلی خوبی داشتم که تا حالا تجربه نکرده بودمش با سحر کلی حرف زدیم تازه برای عروسیش هم منو دعوت کرد اخه نامزد کرده بود هنوزم که اون روز یادم می اد از خوشحالی اشک می ریزم

از این اتفاقا یی که افتاد فهمیدم خدا منو خیلی دوست داره هی می گفتم خدایا دستت درد نکنه تازه قسمت شگفت انگیز ماجرا این بود که درس فیزیکمو با نمره دقیقا 12 قبول شدم اون موقع فقط به این فکر می کردم که چرا نگفتم 17. 18 یا 20 بگیرم

                                                  ممنون خدا منم تو رو خیلی دوست دارم

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط سمیرا | 

سلام

 بالاخره پروزه هام رو تحویل دادم خدایی کارام استادامونم کف بر کرده بود اصلا فکر نمی کردن دانشجوی کاردانی این کارا رو کرده باشه تموم بچه ها به دلیل اینکه قبلا هم از اکیپ درسی ما خوششون نمی اومد همش چپ چپ نگامون می کردن  استادا هم نامردی نکردن بالاترین نمره های کلاس رو بهم دادن

بگذریم بریم سراغ قسمت سوم یعنی بررسی فطری و درونی وجود موجود متعالی

قسمت سوم : بررسی فطری و درونی

مفهوم خدا و پیدایش موجود برتر به صورت فطری و درونی در ما وجود داره .در اوج گرفتاریها و سختی انسان به سوی نیرو و قدرتی متمایل می شه و از او نیازهاش رو در خواست می کنه زمانی که نمی تونه مشکلش رو به پدر و مادر و دوست و برادر و خواهر و ... بزند به دنبال موجودی است که هم مشکل اونو حل کنه و هم راز اونو پنهان نگه داره. در این لحظه و موقعیت کسی به اون نمی گه سراغ خدا برو و از اون کمک بگیر .به طور درونی و فطری فرد به سمت موجودی برتر می ره و از اون کمک می خواد . توی ایات قران کریم داریم که خداوند می گه زمانی که در امواج دریا دست و پا می زنید و در حال غرق شدن هستید شما را نجات داده و به ساحل می رسانیم اما می گویید موج و باد و .... ما رو به ساحل رسوند و خدا رو فراموش می کنید .

پس برای اثبات وجود خدا به سه نتیجه می رسیم : فلسفی و عقلی . دل و عرفان و تجربه .

از طریق عقل که همون شیوه عقل گرایی می شه و دل و عرفان هم با تزکیه و تصفیه نفس خود رو به خدا نزدیک می کنیم و وجود خدا درون انسان متجلی می شه . تجربه هم اینکه برای وجود کوه درخت و ماه و ....دنبال دلیل و علت بگردیم که علت وجود همه ی اونها خداست .

فکر کنم تا همین جا کافی باشه مهم وجود خدا بودکه اثبات شد امیدوارم حرفام اشکالی نداشته باشه و اطلاعات هر چند کمم درست بوده باشه .

دوستای عزیزم از همتون می خوام تو این شبا برام حسابی دعا کنید درسته زندگی خیلی خوبی دارم ولی واقعا خسته شدم می خوام از این قفس ازاد شم .

                                                                    سمیرایی که دلش بهونه کرده
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

سلام امیدوارم همتون خوب باشید و از زمستون امسال حسابی لذت برده باشید ما که حسابی برامون مشکل پیش اومده بود دزد های محله از سرما و خلوتی خیابونا حسابی استفاده کرده بودن و کابلای تلفن و برقمون رو دزدیه بودن یعنی نه برق و نه تلفن داشتیم گاز هم که با فشارمون حسابی بازی کرد استادا هم که با اعصابمون تو اون برف و بوران ما رو کشوندن دانشگاه و هزار و یک بدبختی که دنبال هم واسمون ردیف می شدن . خوب بریم سراغ قسمت دوم اثبات وجود موجود متعالی .فکر کنم اکثریت قانع شده باشن که موجود متعالی وجود داشته باشه .

قسمت دوم :

برای اینکه وجود موجود متعالی یا همون خدا رو بررسی کنیم دو راه پیش روی ما هست یکی از نظر تاریخی و دیگری بررسی فطری و درونی که در این قسمت فقط به بررسی تاریخی بسنده می کنیم

مرحله ی اول پیدایش خدا یا موجود متعالی در انسان توتم پرستی است . انسانها این موجود را می پرستیدند در واقع نزدیک ترین و در دسترس ترین موجود رو می پرستیدند و با اون به عنوان خدا ارتباط بر قرار می کردن و با اون به  راز و نیاز می پرداختند . مرحله ی بعدی فی تی شی ایسم است هر چه انسان به زمانهای جلوتر می رفت عقل وفکرش کاملتر می شه پس خدای کاملتری رو انتخاب می کند انسان در این مرحله گزینشی انتخاب می کند در مرحله ی توتم پرستی هر چیزی که دم دستش بوده رو می پرستیده ولی توی این دوره خداش رو انتخاب می کرده و برای پیدا کردن خدا فکر می کند و چیزهایی که خاص باشند رو انتخاب می کند ( صفاتی مثل بزرگی _ زرق و برق _قدرت رو در این مرحله در نظر می گیرد) در واقع به خاطر خاصیتی که موجودی داشته اون رو انتخاب می کردن . بعد از این مرحله به مر حله انی می ایسم می رسیم در دو مرحله قبل انسان فقط به ظاهر توجه می کند ولی در این مرحله انسان به موجود جان می دهد و غیر از ظاهر به ورا و باطن موجود نیز می اندیشد و به او حیات می دهد در واقع انسانها خواسته های خود را از روحی که به موجود بخشیدند می خواستند . نیازهای خودشان را از روحی که در ان ظاهر تبلور کرده است تقاضا می کنند . بعد از این مرحله به مرحله شرک پرستی یا پلی تی ایسم می رسیم در این دوره انسانها به طور همزمان چند موجود را می پرستیدند و هر خدایی برای انها کاری انجام می دهد مثلا خورشید را خدای روز و ماه خدای شب و ستاره را خدای راهنما می دانستند و در نبود انها اتش را به عنوان خدا می پرستیدند .

مرحله بعدی رب النوع یا رب الارباب پرستی است مثلا چهار خدا داریم : خورشید ماه و ستاره و اتش . خاصیت مشترک انها یعنی نور و روشنایی و گرما را می پرستیدند در واقع به جای پرستش چهار خدا ویژگی مشترک انها را به عنوان یک خدا می پرستیدند و به این خدای تازه نام می دادند مثل ادرین و اناهیتا و زئوس و.....

و این خدای تازه را خدای چهار خدای قبلی می دانستند که انها را راهنمایی می کند و وظایف انها را به انها می گوید .

هر چه از این مرحله جلوتر می رویم انسانها بیشتر به باطن توجه دارند و از جسم و بعد مادی فاصله می گیرند .

( این متن رو با اطلاعات کمی که داشتم نوشتم و اگه نقص یا اشتباهی داره از همتون پیشاپیش معذرت خواهی می کنم )

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

سلام ببخشید بعد این همه مدت اومدم ولی امروز می خوام اپ کنم به خاطر اینکه بلد نیستم مطالب طولانیم رو به ادامه مطلب ببرم به خاطر همین موضوعی  که می خوام در موردش بنویسم رو چند قسمتی نوشتم

راستش دوست خوبم منو وادار کرد این مطالب رو بنویسم و یکم فکر کنم و بدونم نظر دیگرون راجع به این بحث چیه ؟

قسمت اول :

ایا خدا وجود داره ؟ این سوالی است که ذهن بشر رو خیلی وقته به خودش مشغول کرده  در این مورد کتابی خوندم که مثالهای جالبی داشت :

رنه دکارت فرانسوی در روش عقل گرایی یا رشیونالیسم وجود موجود متعالی یا همون خدا رو اثبات کرده در واقع اون با فکر کردن و با حرکت فکر خدا رو اثبات کرد . اون از شک کردن شروع کرد در واقع به همه چیز شک کرد به وجود هر چیزی که در اطرافش بود مشکوک شد اما در این بین نتونست به شک خودش مشکوک شه یعنی مطمئن بود که شک داره از این موضوع نتیجه گرفت که پس من فکر می کنم پس من هستم وسوالی برای او مطرح شد : چه کسی من رو به وجود اورده ؟ که به دو جواب رسید یا خودم به خودم هستی دادم یا موجود دیگه ای به من هستی داده ................؟

اگر خودم به خودم هستی دادم پس می تونم به موجودات دیگر هم هستی بدهم مثل سنگ و چوب و ....... ویا باید بتونم کسی مثل خودم رو ایجاد کنم ........ در ضمن اگه خودم به خودم هستی دادم چرا زودتر خودم رو به وجود نیاوردم و اگه موجود دیگه ای به من هستی داده پس برتر از من پس وجود داره .........

پس وجود خدا اثبات شد یعنی موجود برتر وجود داره

حالا ایمانوئل کانت المانی  اومده نظریه دکارت رو اصلاح کرده

دکارت از طریق وجود مادی و غیرمادی انسان وجود غیر مادی محض خدا رو اثبات کرد ( وجود خدا رو غیر مادی  محض گفته چون خالق بوده و وجود مادی انسان رو پدید اورده )

کانت می گه مبحث عقل به دو بعد تقسیم می شه : نظری و عملی

نظری : بعد مادی و جسمانی  و طبیعی است . یعنی هر چیزی که در اطراف ما هست و ما می بینیم یک پدیده است و از طریق حواس 6 گانه ما وارد ذهنمون می شه و ما مشخصاتی رو به اون پدیده نسبت می دیم و ان رو می شناسیم که به این کار پدیدار می گن .

عملی (اخلاقی) : برای شناخت پدیده های ماوراالطبیعه است . کانت معتقد بود انسانها در تمام اعصار بدون توجه به نژادو رنگ و پوست خوبی رو خوب و بدی رو بد می دونن. در صورتی که هیچ کلاسی برای یاد دادن خوبی و بدی وجود نداره در واقع این حس یعنی شناخت خوبی و بدی در انسان وجود داره مثل انسان که قدرت مکیدن در او نهادینه اس . پس این موجود باید وجود داشته باشد پس موجود متعالی وجود داره.

حالا فرانسیس بیکن امریکایی اعتقاد داشته باید به بررسی جزئیات پرداخت نه اینکه کلیات رو بررسی کنیم چون راحتی و اسایش برای انسان پدید نمی اورد اون معتقد بود برای پیشرفت زندگی افکاری مثل اینکه جهان چگونه خلق شده و چه کسی اون رو خلق کرده رو باید  کنار گذاشت و به جای قیاس از استقرا استفاده کرد پس انقلاب صنعتی اروپا اتفاق افتاد .در واقعا توی این نظریه ها مسئله های ماوراالطبیعه وجود نداره و کاملا عقلی و منطقی هستن  به همین سادگی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

سلام بعد از کلی تاخیر اومدم ............ولی مهم اینه که اومدم خیالتون راحت حالا حالا ها ول کن ماجرا نیستم (وبلاگ نویسی رو می گم دیگه)

تو این مدت خیلی اتفاقا افتاده که گفتنش خیلی وقت می بره مهم تریناش این که از کلاس زبانم اخراج شدم اونم به خاطر این که گفتم استاد من نمی تونم با سرعتی که شما صحبت می کنید بنویسم و اول شدن پروژه درس درک و بیانم که یه پارک بازی برای بچه ها بود و مسابقه بین ما دانشجوهای سما و معمارای علم و صنعت بود کلی حال کردم ولی هنوز جایزه ام بدستم نرسیده  بعدیش اینکه توی این دو هفته چهار نفر بهم گفتن مگه تو از اقلیتهای مذهبی نیستی ؟ یکیش استاد تمریناتمون بود که اصلا سراغ من و سه تا از بچه مسیحی های کلاس نمی اومد منم قاطی کردم که چرا نمی اد کارمو ببینه رفتم پیشش باهاش خواستم حرف بزنم دیدم خانوم چون فکر می کرده منم مسیحی هستم و نجس سراغم نمی اومده اون لحظه تنها چیزی که به ذهنم رسید بهش بگم کوته فکر بود البته چون فکر کرده بود شوخی کردم از کلاس پرتم نکرد بیرون (فرق استاد با استاد رو می بینید زبان و تمرینات رو می گم) ماکتی هم که با دوستان به صورت گروهی ساخته بودیم و برای درس تنظیم شرایطمون بود نمره الف گرفت رفت پی کارش ولی سرش یه دعوای حسابی راه افتاد دانشجوهای دیگه حسابی کفری شده بودن چرا ما انقدر کار می کنیم به عبارتی خر خونی و پاچه خواری و این حرفا .............................

خلاصه اینکه تو این یه ماه کلی اتفاقای جالب و بد برام افتاده کلی از کارام رو با یه دست انجام دادم از خیلی از کارام عقب افتادم درس هم اصلا نخوندم خلاصه امتحانای ترم داره نزدیک می شه و من خیلی عقبم

می دونم خیلی اپ این دفعه ام بی خود بود هر کسی هم که فحش بده بهش حق می دوم ولی باید می نوشتم باید با دستام یه کاری انجام می دادم تا بدونم زندگی ادامه داره ........

راستی یه نصیحت خواهرانه البته بماند که کوچکتراز این حرفام که بخوام کسی رو نصیحت کنم اگه فیلم مربوط به قضیه افغانیه رسید دستتون نبینیدش من فقط زجه های دختره رو شنیدم از زندگی نا امید شدم

تا چند روز فقط کارم شده بود گریه و گریه و گریه ..................

                                                            سمیرایی که می خواست فقط بنویسه

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

بالاخره بعد از کلی سر کار گذاشتن و اشک مردم بیچاره رو در اوردن رفتی یانگوم خانوم بری که الهی دیگه بر نگردی ...........................

اتفاقای جالبی افتاده که دونه دونه باید بگم اولی اینکه یانگوم تموم شد وملت می تونن از این به بعد جمعه شبها به کاراشون برسنن و هی نبینن به یانگوم درجه می دن و دوباره پس می گیرن امپراطور با اون همه کب کبه و دب دبه و قدرت با یه قربان گفتم قالب تهی می کرد و از تصمیمش منصرف می شد همش هم که مریض بود اجوج مجوج به عبارتی دیگه  اخه امپراطور به این شجاعی و سست عنصری کجا می شه دید هی یانگومو افراد دیگه رو می انداختن تو زندان و شکنجه می دادن بعد در می اوردن تازه نکته قابل توجه سریال نمایش عذاب دادن و خستگی در چهره افراد بود یه دسته 5 تای موی سرشون رو خیلی اشفته توی صورتشون می اوردن یعنی خیلی عذاب کشیده همه با هم بگید یا یانگوم............

خبر دوم قضیه روحیه دادن به بازیکنای تیم ملیمون بود اخه تیم پاکستان تیمه که گل زدن بهش افتخار داشته باشه اقای خیابانی انقدر از خودش ذوق نشون داد که نگار ایران به برزیل گل زده به خاطر خودش می گم اقای خیابانی سنی از شما گذشته یه نگاهی به صفحات شناسنامتون بندازید مثل این می مونه که تیم برزیل در برابر ایران به برد برسه و از خودش ذوق نشون بده چیزی که کاملا طبیعیه و اصلا جالب و دیدنی نیست نمی دونم هدف از برگزاری این مسابقه چی بود روحیه دادن به بازیکنا که شما هم توانایی برد رو دارید حالا از چه تیمی در چه سطحی یا جمع کردن مقداری پول که گذاشتن صندوق صدقات شرافت داشت به این کار ......

البته بماند که وضعیت تجاری فوتبالمون خیلی باحال شده در واقعا هر کاری که سیاست و تجارت قاطیش بشه بهتر از این نمی شه انتظار بدتر از اینارو باید داشته باشیم مثلا دفعه بعد ببینیم که ایران از پاکستان 14 تا خورده چرا مثلا تصمیم گرفتم کفشای جدید بگیرن اعتصاب کردن (گرفتین چی شد که .....)

در مورد چهار خونه که احساس می کنم دارن حروم می شن هیچ کس انگارپیامای این سریالو نمی بینه فقط در حد شاصخین دارن لذت می برن نکاتی توی سریال وجود داره که قابل ذکر در واقع می شه گفت اقای صحت کار بی معنی نمی کنه :1) نشون دادن که این افغانی های به ظاهر مظلوم چه جوری توی کشورمون و خونمون نفوذ کردن و گاهی حق ایرانی ها رو براحتی می خورن مثلا رفتن هنگامه تو شرکت به سادگی اب خوردن و......2) هی اقا منصور می گه بنزین سهمیه بندی شده و طرح وجود داره ولی باز مردم ماشین بیرون می ارن در واقع انگشت گذاشتن رو قضیه قاچاق بنزین تو بازار سیاه اما مسئولای ما پوست کلفت تر از این حرفان ..........3) نکته اجتماعی اینکه مادر جان شکوه با تموم قدرت به طور نا محسوس بازم به حرفای منصور گوش می ده در صورتی که همه فکر می کنن منصور زن ذلیله 4) بین بچه هاتون فرق نذارید وگرنه یکیش می شه شبیه پرستو

                                      سمیرایی با چشم باز با دل پر

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

سلام بازم معذرت به خاطر دیر  اپ شدن خیلی دوست داشتم خیلی زودتر از این بیام راستش تصمیم داشتم در مورد ادیان و مذاهب زنده دنیا یه چیزایی رو بگم می دونید خیلی بد ادم تو یه روز درس معارف و وصیت رو پشت سر هم داشته باشه دچار دوگانگی ارزشی می شه راستش استاد درس وصیت ما رو به کمال گرایی تشویق می کنه و اینکه فکر کنیم از کجا اومدیم و به کجا می ریم و جهان برای چی خلق شده و از این سوالا اونوقت استادمعارفمون ازمون می خواد که به این سوالا فکر نکنیم چون دونستن و ندونستش هیچ تاثیری تو زندگی نداره  من خودم چند تا کتاب از فرانسیس بیکن خوندم که باعث انقلاب صنعتی اروپا شده بود و اون هم عقیده داشت نباید به این مسائل فکر کرد چون گره ای از مشکلات بشر باز نمی شه و می شه اون وقتی رو که برای فکر در مورد این جور مسائل صرف کرد برای پیشرفت تکنولوژی  و فناوری گذاشت و بعد از حرف اون بود که رنسانس اتفاق افتاد راستش به این فکر می کردم که اگه ایران یه همچین ادمی داشت و یا به کسایی که یه همچین حرفی زده بودند به داده بود  حالا کجا بود ؟ بیکن به زندگی راحت و اختراع و اکتشافاتی که به زندگی راحت تر کمک می کردن معتقد بود و این اعتقادش و گسترش داد طوری که انقلاب صنعتی توی اروپا شکل گرفت و اختراع و تکامل وسایل جدید روز به روز بیشتر شد حالا ما چی رو گسترش می دیم حرفایی که مثل کف دریا زود از بین می رن مثلا این اعصاب منه و شاسخین می خوام و ........(البته این اخری حرف استادمون بود .)

این روزا خیلی گرفتار کارای دانشگاه هستم با یه مش بچه کودکستانی هم گروه شدم مجبورم بیشتر کار کنم تا به قول بهار چشون در اد به نظرتون تو شان و شخصیت یه دختر دانشجو که بزنه رو میز و برقصه والا دیگه راهنماییاش هم این کارو نمی کنن هر کسی کارای پروژه اش رو انجام بده باهاش جرو بحث می کنن منم با دوتا از دوستام افتادیم رو دور کار کردن  و هر کی بهمون چیزی می گه می گیم مشکل داری حذف کن استادا هم که کارای ما رو می بینن به به و چه چهشون می ره هوا خصوصا یکی از استادامون که امروز اب پاکی رو ریخت رو دستشون و گفت اگه این سه تا (یعنی من و بهار و فرزانه) نریم کلاس تشکیل نمی شه  بچه ها داشتن می ترکیدن و ما هم کلی کیف می کردیم .........................

                                              سمیرایی که بلا می شه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

سلام به همه ی دوستای گلم که مهربونیاشون منو شرمنده می کنه ببخشید که انقدر دیر اپ کردم  بازم دانشگاه شروع شده و کلی کار ریخته رو سرم  امرزو دیگه اپ کردن رو گذاشتم تو اولویت بعد برم سراغ کارای دیگم

نمی دونید این دانشگاه ما چقدر تغییر و تحول کرده کلی وسایل جدید کلی جابه جایی استاد کلی تغییر روش تدریسو کلی چیزهای دیگه

نمی دونید چه استادایی داریم : درس عناصر یه زن وراج که همش از خودش تعریف می کنه ولی خداییش خیلی بارشه . ریاضی که نگو یه استاد شبیه به شکارچی های جنگل اصلا نمی فهمم چی می گه فقط می گه بوخونید قوبول شید (اشتباه تایپی نیست). کلاس زبانمون فوق العاده اس یه خانوم با حال واقعا به ادم انرژی می ده. کلاس فیزیکمون هم خوبه یه استاد توپل کچل با اطلاعات بالا و خیلی هم خوب درس می ده .کلاس در ک وبیانمون هم خوبه ولی خیلی کار می کشه ازمون فکر کنید توی یه هفته سه تا ماکت دادیم ده تا کار اجرایی و بیست تات اتد خوب سخته دیگه. استاد تمرینات معماریمون هم عالیه یه خانوم با شخصیت ولی پر حرف که با کمری می اد دم دانشگاه .استاد وصیتمون هم بیشتر شبیه خانوم جلسه ای هاس تا استادا. استاد معارف هم به نوبه خودش بلاست استاد شلوار نمی پوشه مانتو دامن حسابی شیک می اد دانشگاه. اما استاد تنظیم شرایطمون که یه اقا پسر مظلوم و مهربونه که وقتی می ره تو جا استادی دیگه نمی بینیمش یه بارم از رو جا استادی افتاد و ما هم مثل دخترای خوب اصلا بهش نخندیدیم .

تو این مدت خیلی اتفاقای جالبی افتاده مثلا عشق سابقم بعد از دو هفته که از تولدم گذشته بود زنگ زده می گه می خوام ببینمت منم یه جوری پیچوندمش که نفهمید از کجا خورده فکر کنم هنوزم تو کماس که زنگ نزده

و مهمترین اتفاق .........من برای شما توی پست های اولیه ام در مورد یکی از دوستان دیروز و دشمنان امروز شبنم حرف زده بودم حالا رفیق همین شبنم زنگ زده به من پیشنهاد دوستی می ده حالا این از نقشه های شبنم یا خودش خدا و عالمه و بس ....................

                                  سمیرای شگفت زده

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

سلام اول از همه از دوستام معذرت خواهی می کنم که انقدر دیر اپ کردم.............

تولدم مبارک امروز تولدم بود اصلا بذارید از این جمله ی کلیشه ای خارج شیم به قول دوستان عید شکفتنم مبارک  اینم یه مدل تنوع ...............

از داداش ابی ممنون که این روزو یادش بود و بهم تبریک گفت  ...........

راستش هدیه زیادی دریافت نکردم خانوادم به خاطر اینکه می دونستن یه سری خرید دارم واسه دانشگاه همشون بهم پول دادن تا چیزایی رو که می خوام به سلیقه ی خودم بخرم و بتونم از قطع شدن سیم کارتم جلو گیری کنم اخه قبضی برام اومده بودکه سر سام اور بود و چیزی رو که خیلی دوست دارم  از جمله کتاب محبوبم نویفرت رو (معمارا می دونن چی می گم) دوستای دانشگاهی ( فرزانه و بهاره ) کادوهای خوب و دوست داشتنی بهم دادن و ازشون ممنونم از صبح هم که فرت و فرت داره واسم اس ام اس (بخونید پیامک) می اد که تولد اخرین اختر تابناک بابام رو تبریک گفتن ولییییییییییییییییییی.....................

بازم ته دلم ناراحتم یارو عشق سابقم نه زنگ زده نه اس ام اس البته مهم نیست همون بهتر وگرنه با دهن روزه مجبور بودم دعوا کنم .........

علت نا راحتی من یه خورده شبیه فروغ بانو اینکه یه سال به سنم اضافه شده و از این یه سال نتونستم خوب استفاده بکنم و 365 روز دیگه هم بدون استفاده رفت ولی خیلی تجربه کسب کردم و دوستای خوب زیادی هم بدست اوردم من می خوام اینجا هم یه جشن تولد راه بندازم و از همه ی دوستای گلم تشکر کنم از اقا محسن از داداش ابی داداش فرشید داداش رسول داداش امین از ابجی رویای گلم  از سارا و سامان مهربونم از یه داداش سامان دیگه ام از داداش فرزاد مشاور مهربونم از داداش وحیدم از ستاره اسمونم و از ازاده گلم و خیلی از دوستای دیگه ام که خیلی بهم کمک کردن تا از خیلی از جیفه های پست دنیا دست بکشم و ادم شم اونم به معنای واقعی  ............

دوستای خوبم همتونو دوست دارم و امیدوارم به همه ی ارزوهای قشنگتون برسید و از همتون ممنونم و اینکه می خوام تو این سه روز منو حسابی دعا کنید

                                            خواهر کوچولوی همتون سمیرا

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

سلام به همه دوستای نازنینم که با نظرات خوبشون بهم دلگرمی می دن تا وبم سر پا بمونه راستش خیلی اتفاقای جالبی برام تواین مدت افتاده مثلا جواب کنکورفنی ها هم اومد و خیلی از دوستام موفق شدن و تکلیفشون روشن شد انتخاب واحد کردم و دنبالش کلی ماجرا داشتیم ماه رمضون اومد و باز هم داستانای کلیشه ای رو صفحه ی تلویزیون اومده  ولی بازم سوژه ی اتوبوس از همش بهتره نمی دونم این قضیه ای که می خوام براتون تعریف کنم چقدر می تونه جالب باشه ولی مطمئنم این مدلیش رو دیگه هیچ جا نمی شه دید ..............

صبح با دو تا از دوستام توی مترو صادقیه قرار داشتیم تا بریم دانشگاه که یه سری از کارامون که مونده بود رو انجام بدیم بعد از مدتی انتظار بالاخره اتوبوس خط جنت اباد رسید و ارزوی یکی از دوستان رو براورده کرد اتوبوسی که روش تبلیغات حشره کش کاوالیر بود به قول یکی از دوستان احساس مرد عنکبوتو بودن به ادم دست می ده خلاصه سوار شدیم و بعد از مدتی اتوبوس راه افتاد با دوستان گرم صحبت و خنده و تعریف اتفاقات روز مره بودیم که پیرزنی سوار اتوبوس شد ما هم که دل رحم نتونستیم این وجدان نا مرد رو خفش کنیم بعد از کلی چشم غره رفتن به هم با این مضمون : که پاشو خجالت بکش جاتو بده به ماموت خانوم(استعاره از افرادی که سنشون خیلی بالاست)( که نمی دونم اول صبحی تو اتوبوس دنبال چی می گردن (شاید شوهر) ) بالاخره یکی از دوستان با دیواری کوتاه تر از اوپن اشپزخانه تسلیم ما و وجدانش شد اول صبحی یک کیلو ثواب دشت کرد و سر پا موند کنار صندلی ماخانومی بود که یه بچه شیر خواره رو روی پاش نگه داشته بود و یه کیف خیلی بزرگ هم رو دوشش بود که فکر کنم تشک خودش هم توش بود اتوبوس به مسیر خوش ادامه می داد و می رفت که ناگهان (گلاب به روی مبارکتون) بوی بادام زمینی سوخته توی اتوبوس پیچید من فوری به دوستم  چشم غره رفتم با این مضمون: نمی تونی دو دقیقه زودتر از خواب بیدار شی ابرومونو نبری تو اتوبوس که دیدم لبخند زد و ابرو بالا انداخت با این مضمون: صندلی بغلیتو نگاه کن خانومه داره بچه شو عوض می کنه ( ببخشید جای بچشو) نزدیک بود از تعجب بمیرم اخه خانوم محترم اتوبوس جای این کاراس بچه عقلش کشیده گریه نکرده حالا شما دارید توی اتوبوس(البته شاید خانومه می خواسته بگه حرفه ای شدم تواتوبوس با اینهمه دست انداز و....من کار خودمو می کنم)من و دو تا از دوستان که چشامون کلی درشت شد بقیه هم یه خورده سرخ شده بودن و اشک از چشاشون می اومد نه به خاطر بو از خنده داشتن می ترکیدن خلاصه کار خانومه تموم شد و چشمتون روز بد نبینه از اونجایی که دوستم که جاشو به پیرزنه داده بود بین دو تا صندلی رو به روی هم و کنار پنجره ایستاده بود خانومه با کمال خونسردی روشو کرد به دوستم و کهنه ی کثیف بچشو گرفت طرفش و گفت می شه اینو بندازید بیرون دوستم داشت منفجر می شد از عصبانیت ولی با کمال خونسردی یه کیسه از تو کیفش در اورد و داد دست خانومه و گفت بعدا بندازید سطل زباله البته بماند که چقدر چشم غره رفت (شرمنده مضمونش بده نمی تونم بگم) (امیدوارم واحد ثواب رو درست گفته باشم)(امیدوارم برای شما هم جالب بوده باشه ما که کلی خندیدیم)

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

امروز کلاس اتوکد داشتم این کلاسم دیگه نفسای اخرشه به قولی داریم فوت کوزه گریش رو یاد میگیریم  قبل از اینکه برم سراغ قضایای امروز بهتون توصیه می کنم  اگه وقت و پول رو همزمان بدست اوردید برید یاد بگیرید که واقعا برنامه ی باحالیه خصوصا بخش سه بعدی که واقعا ادم حال می کنه  وقتی یه قطعه صنعتی رو طراحی می کنه بعد می کشه یا  یه ساختمون رو می شه به صورت پرسپکتیو دید..........

می رم سر اصل مطلب که اتفاقایی بودکه امروز افتاد .................

داشتم با کامپیوترم ور می رفتم و چند تا برنامه روش نصب می کردم که یادم افتاد باید زودتر برم کلاس هنوز یه  ربعی وقت داشتم تند وتند اماده شدم (از اونجایی که اماده شدن دخترا یه خورده مورد اوژانسی داره و منم حرفه ای خیلی طول نکشید) از خونه زدم بیرون تند تند داشتم راه می رفتم و زیر لب واسه خودم زمزمه می کردم (البته مسیر خیلی خلوته تقریبا سالی یه بارفقط  من رد می شم) یه دفعه دیدم نوک دوماغمون چسبیده (چسبیده رو با ضمه بر چ بخونید) به شکم بابامون که  داشت از بانک می اومد که منم مثل یک ضعیفه ی نمونه گفتم کجا می رم ساعت چند می رسم تا کی کلاس دارم و کی بر می گردم .........خلاصه دردسرتون ندم بالاخره رسیدم به ایستگاه اتوبوس . 5 دقیقه گذشت هیچ خبری نشد 10 دقیقه گذشت خبری نشد دقیقه 15 تصمیم گرفتم به دوستان اس ام اس (بخونید پیامک) بدم که منتظرم بمونن و منو نپیچونن که یه جوری می پیچونمشون که سر از افریقا در بیارن که دیدم یه چیزی شبیه اتوبوس داره از دور می اد هنوز اتوبوس  نا ستاده بود که خیل عظیمی از حاجتمندان به سمت اتوبوس سرازیر شدن منم که می خواستم از غافله این گرگای گرسنه عقب نمونم کیفم و محکم گرفتم و با سرعتی مشابه نور دویدم سمت اتوبوس ولی مگه این دخترای 95 ساله اجازه می دن نمی دونم این قدرت بدنی رو از کجا می ارن همچین تنه می زنن 3 متر پرت می شی اون طرفتر (دقیقا اون طرف/ نه این طرف) ولی امون از وقتی تو اتوبوس تو نشستی و اونا وایسادن انقدر می لرزنو نگاه اشکبارشونو بهت می دوزن تا اینکه وجدان لا مذهبت از خواب پا می شه و جاتو بهشون می دی خلاصه با هزار بدبختی یه جایی ما بین پله های اول و در برای خودم پیدا کردم که دیدم یه دست لای در یکی هم ازش اویزونه داره می دوه و جیغ می زنه اقای راننده ولی در حال بلوتوث بازی با مسافران و گوشش بدهکار نیست تا اینکه توی یه دست انداز در باز شد و دخترک بیچاره نجات پیدا کرد (خدایا منو ببخش خیلی بهش خندیدم) اتوبوس اروم اروم با سرعتی مشابه حلزون و شاید هم کمتر داشت به مسیرش ادامه می داد که یه دفعه یه خانمی جیغ کشید که چرا خانوم بغلیه پا شو رو دمش ببخشید پاش گذاشته نمی دونم این قضیه چه ربطی به احمدی نژاد و دولت نهم داشت که ملت همه استعداداشونو شکوفا کردن و اعلام کردن که شم سیاسی دارن که یه دفعه یه پسر 15 الی 16 ساله با صدای بلند گفت این گندی که به زنگیمون خورده  شما زدین هم برای خودتون تصمیم گرفتین هم واسه ما یه دفعه اتوبوس خاموش شد همه بهم نگاه کردن هیچ کس دیگه نفس هم نکشید من که به مسیرم رسیدم و از اتوبوس با حاله پیاده شدم ولی نمی دونم سر اتوبوس چه بلایی اومد اخه چند تا زری کماندو و چند تا برادر بسیجی دم کلفت تو اتوبوس بودن که حسابی جوش اورده بودن فکر کنم اتوبوس با همه ی مسافرا  منفجر شد البته فکر کنم

+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

دوشنبه بود دقیقا دوشنبه که عشق سابقم ( از این به بعد می گم یارو ) زنگ زد برای عرض تبریکات واقعا متعجب بودم یعنی چی کدوم ادم گندی  که از هیچی خبر نداشت بازم شایعه پراکنی کرده بود نمی دونم چه سودی می برن از شایعه پراکنی کردن اخه لذت داره تفریح داره بعد از اون هم یکی از هم کلاسی ها که اصلا من طی سال باهاش فقط سلام علیک داشتم  (و با توجه به اینکه ما خونمون را تازه عوض کردیم و فقط سه تا از دوستام شماره تلفنمون رو دارن) زنگ زده و تبریک می گه اونم راجع به موضوعی که خودم اصلا خبر نداشتم ..............

اون طوری که یارو می گفت یکی از دوستان سابق و دشمنان امروز بهش خبر داده  من نمی دونم چه جوری به یه ادم نفهم باید فهموند که از زندگیم بیرون شدی  پس دیگه چی می خوای هی سرک می کشی ؟

من نمی دونم کسی که با خود من حرفی نداره با یارو (عشق سابقم ) چه حرفی داره که ادم به دو تا جواب می رسه یا می خواد دو بهم زنی کنه که ا صلا دیگه فایده نداره چون من خودم تو اخرین مکالمه با عشقم تکلیفش رو روشن کردم یا اینکه می خواد به دلیل شکست های عشقی متعدد یه رابطه دوستی با یارو باز کنه(که بازم فایده نداره چون یارو حالش از دختره بهم می خوره) من اسم این ادم رو می ذارم دخترک هوسباز ...(جاخالی رو با هر چی دلتون می خواد پر کنید )

و خبر اصلی اینکه وضعیت عشقی بین من و یارو دقیقا بر عکس شده وقتی گفتم وقت ندارم باهات حرف بزنم گفت یعنی خیار شورم دیگه منم گفتم نه دقیقا اخه خیار شور خیلی خوبه ولی تو ...........

به وضوح می شد درک کرد یارو داره حرص می خوره ولی خونسردیمو حفظ کردم اجازه صحبتم بهش ندادم گفتم نمی شه که من به تو زنگ بزنم یعنی تو شبا هم بی کار نیستی و سرت شلوغه اول صبح که کسی نمی اد بازار خرید یعنی یه ثانیه هم وقت ازاد نداری اگه تو وقت ازاد نداری منم ندارم تو واسه من بمیری من شاید واسه تو گرم شم گفتم اون سمیرایی که تو می شناختی خیلی وقته رفته

واسه اینکه اذیتم کنه گفت ولی من اون سمیرا رو دوست دارم یه لحظه واقعا حالت تهوع بهم دست داد گفتم شرمنده دیر از خواب پا شدی کاری نداری من رسیدم پیش دوستام دیگه واست وقت ندارم می خوام با دوستام خوش بگذرونم تو هم برو با کسی که هم طراز خودت باشه تو لیاقت منو نداری (منظورم همونی بود که خبر می رسونه ) چون اون دو تالنگه همن واقعا هم بهم می ان پررو بد فضول هوسباز و خیلی چیزای دیگه .....

                                   سمیرایی که شما کمکش کردید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

سلام بازم تنهامو دلم حسابی گرفته همه رفتن بیرون مامان و بابام رفتن عروسی داداشم با دوستاش رفته استخر انقدر درس خوند قیرپاچ کرده

نمیدونم چرا دو سه روزه اصلاحوصله هیچ کاری ندارم .......

همین الان که داشتم اینا رو می نوشتم یکی از دوستان که خیلی جیگر زنگ زده می گه تبریک می گم (اصلا منظورم با سعیده نیست خیلی جیگر به خدا)

خیلی با حال بود اندر خم این کوچه بودم که چه زود خبرا پخش می شه ولی به صحت و سقمش کاری ندارن(این روزا خیلی کتاب خوندم ولی دیکته ام هنوز مشکل داره)

ولی خوب هنوز خبری نیست .................

راستش الان به سرم زد دوستم سعیده رو اینجا تشریح کنم(مال مرده هاس ولی این خانوم زنده اس)

خیلی بچه گلیه اخلاقش عالیه خدا وکیلی من توی این دو سه سال دوستی ازش نرنجیدم ولی اون خیلی از دستم ناراحت شده (همین جا ازش معذرت خواهی می کنم و روی ماهشو می بوسم) توی شیطنت رو دست نداره ولی خانومه والا .....................

ریش سفید مدرسه بود هر موقع تو مدرسه مشکلی پیش می اومد واسطه می شد جواب هم می داد(اصلا منظورم با قضیه دعوام با مدنی نیست دبیر محترم حجم شناسی و ماکت سازی) اکثر معلما هم دوسش داشتن از فیروز (ناظممون فاکتور می گیرم )ناظما کلا ادمای ناراحتی هستن غیر از خودشون از هیچکی خوششون نمی اد ..................

بچه ی بی تعارفی هم هست خیلی رک و کلا خیلی دوسش دارم چون خیلی اخلاقش با حاله

تا الان احساس افسردگی می کردم ولی الان که صدای نازشو شنیدم کلی انرژی گرفتم (حریف می طلبیم )

راستی یادم رفت صدای خیلی خوبی هم داره یه سری توی مدرسه داشت یکی از شعرای هایده رو می خوند یکی از معلما فکر کرده بود ما نوار گذاشتیم اومده بود واسمون قاطی کنه دید این جیگر زده زیر اواز .....

این پست رو هم مدیون سعیده جونم هستم چون واقعا هیچی به ذهنم نمی رسید بنویسم ولی وقتی صداشو شنیدم گفتم ازش یه چیزی بنویسم در مورد نوشته هاش و شعراش هم چیزی نمی گم چون بعضی از شعراش خدا وکیلی روی نیما رو هم کم کرده  نوشته هاش هم که هیچی توی طنز وقتی می خونی از خنده می ترکی و وقتی هم در مورد اجتماع می نویسه می خوای از غصه دق کنی خلاصه که خیلی خاصه امیدوارم هر جا هست موفق باشه

                             سمیرایی که سعیده رو خیلی دوست داره

+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

چند روزی بود فکرم حسابی مشغول بود راستش یکی از دوستان فکرم رو خیلی مشغول کرده بود اون راست می گفت تا کی می خوام به این زندگی ادامه بدم یعنی تا کی می خوام رنگ زندگیم سیاه باشه من با تموم قوا  فقط و فقط به ابی فکرکردم اون پرده سیاه افکارم رو اتیش زدم و توی شعله های اتیش خود اصلیم رو دیدم خود پر انرژیم رو دیدم و سمیرایی رو دیدم که با این چیزی که من هستم خیلی فرق داره سمیرایی که یه پارچه شور و شوق و اتش ..............

ولی  من سمیرایی بودم که یخی شده بود خیلی سرد خیلی بی انرژی و کاملا سیاه با افکاری سیاه تر و نا امیدانه .........

من عشقم رو برای همیشه دور انداختم دیگه دوسش ندارم تا کی به پوچی فکر کنم به کسی که لیاقت منو نداره نمی دونم چرا تا حالا کسایی که ادعای دوستی داشتن این تلنگر رو به من نزدن ولی حالا این تلنگر به من زده شد از این پیله ای که دورمه بیرون اومدم و دنیا رو پر از امید ابی دیدم 2 سال تموم تو خواب غفلت بودم و حالا بیرون اومدم حالا فهمیدم دنیا فقط اون پیله ای نبوده که من برای خودم ساخته بودم حالا فهمیدم که دنیا پر از چیزای خوبه و من فقط بدترینش رو می دیدم ............

راستش با خودم فکرکردم گفتم تا چند سال دیگه می خوام این طوری زندگی کنم تا کی می خوام تو رویا باشم این دندون کرم خورده رو باید خیلی وقت پیش مینداختم دور (استعاره از قلب عاشق) من عاشق  بودم و معشوقم پی خودش این درست نیست منطقی نیست هر کسی قبول نداره نخونه بره و دیگه به وبلاگم سر نزنه چون من می خوام از این به بعد منطقی تر فکر کنم خیلی ناراحتم که دو سال عمرم رو صرف هیچ کردم و خیلی خوشحالم که حد اقل بعد دو سال از خواب بیدار شدم راستش یه قطعه اهنگ ساخته بودم یه چیزی تو ریتم سمفونی کریستف کلمب ولی هر کاری کردم نتونستم رو وبلاگم بذارم و این ریتم شروع زندگی جدیدم رو نوید می داد با تشکر از دوست خوبم یعنی نویسنده ی وبلاگ جنبه داشته باشیم

                             سمیرایی که تازه متولد شده

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

صبح با صدای یانگوم از خواب بیدار شدم نمی دونم چه کسی تلویزیون رو روشن کرده بود تا ما از خواب بیدار شیم اصلانمی تونستم از جام تکون بخورم خیلی خسته بودم انگار کوه کنده بودم بدنم کوفته کوفته بود انگار نه انگار که خوابیده بودم رفتم دست و صورتم رو شستم یه دفعه یاد خواب دیشبم افتادم انگار تازه به خودم اومده بودم یادم افتاد برای چی انقدر خسته هستم تازه یادم افتاد چقدر توی خواب گریه کرده بودم یاد این افتادم که عشقم حالش بد بود خیلی نگران شدم اصلا نتونستم صبحانه بخورم خودم رو همش مشغول می کردم بلکه از فکرش بیام بیرون  ولی مگه می شد امروز کلاس داشتم نشستم پای کامپیوتر و خودم رو مشغول کردم که خدا رو شکر جواب داد ولی انقدر تو بهر کارم رفته بودم که زمان رو از دست داده بودم دیرم شده بود سریع اماده شدم و از خونه زدم بیرون همش توی راه فکرم پیش عشقم بود نکنه بلایی سرش اومده باشه رسیدم جایی که با دوستام قرار داشتم اونا رسیده بودن و منتظر من بودن راه افتادیم و قدم زنون به سمت کلاس رفتیم اصلا نمی دونستم چه جوری دارم می رم با صدای دوستم تازه متوجه شدم گوشیم داره زنگ می خوره شماره عشقم بود بعید بود این موقع از روز بهم زنگ بزنه  قبل از هر حرفی بهش گفتم مواظب خودت باش دلم شور می زنه یه دفعه خندید گفت چرا قضیه خوابم رو گفتم و گفت یه خورده با تاخیر خواب دیدی تصادف کردم پام شکسته از دلشوره افتادم خیالم راحت شد که بلای بدتری سرش نیومده خدا رو شکر کردم گفتم ولی بازم مواظب خودت باش گفت باشه  می خواستم برم سر کلاس مجبور بودیم قطع کنیم خداحافظی کردیم و یه خورده خیالم راحت شد دلم می خواست می تونستم بهش کمک کنم ولی نمی شد کاری کرد اتفاقی بود که افتاده بود ..........

                                               سمیرایی که سنگ دل شده

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

قرار بود زودتر از خونه در بیام تا اول برم دانشگاه و یه نامه بگیرم  بعد از اون با دوستان بریم به کلاسمون برسیم تازه سوار اتوبوس شده بودم که  گوشیم زنگ خورد با اون وضعیتی که اتوبوس داشت کار حضرت فیل بود که جواب بدم به سختی گوشیم رو از تو کیفم در اوردم و یه شماره نا شناس دیدم با شک گفتم بفرمایید که یه صدای اشنا یه دنیا نور و به دلم ریخت صدای عشقم بود از عشقم بعید بود این جوری حرف بزنه چظوری خانم مهندس ؟ نمی دونه همین یه جمله اش من و می بره اون دنیا و بر می گردونه نمی دونم چرا وقتی صداش رو می شنوم تک تک سلولای بدنم خوشحال می شن اینو واقعا احساس می کنم  با هم کمی صحبت کردیم که طبق معمول مشتری اومد تو مغازه اش ولی این بار مثل همیشه قطع نکرد گفت خیلی واسم خوب می ای هر موقع با هات حرف می زنم یا حتی بهت فکر می کنم فروشم کلی تغییر داره خداحافظی کردیم و از دوشنبه تا حالا هیچ خبری ازش ندارم ولی به همینم راضیم به همین که هر چند وقت یه بار یادم می کنه  همینم هر چند کم منو خوشحال و سر حال نگه می داره درست مثل مردم که با سهمیه بندی هر چند کم  راضینو دم نمی زنن (یه خورده سیاسی شد ) این شعر رو یکی از دوستای خوبم یعنی داداش ابی گلم برام فرستاده بود و عجیب به حالم می خورد و می خوام اینجا ازش تشکر کنم به خاطر اینکه همیشه بهم سر می زنه و نظرای خوبش رو برام می گه و مثل حالا یه شعر برام پیدا کرده و فرستاده .ممنون داداش گلم ممنون که عشقم رو می فهمی واحساسات منو درک می کنی و اینجا می خوام از نویسنده وبلاگ جنبه داشته باشیم هم تشکر کنم داداش منطقی من که با حرفا و عقایدش منو تحت تاثیر گذاشته و با عقلش کلی کمکم می کنه .............

من او را دیده بودم
نگاهی مهربان داشت
غمی دردیدگانش موج میزد
که از بخت پریشانش نشان داشت
نمیدانم چرا هرصبح؛هرصبح
که چشمانم به بیرون خیره میشد
میان مردمش میدیدم وباز
غمی تاریک بر من چیره میشد
شبی در کوچه ای دور
ازآن شبها که نور آبی ماه
زمین وآسمان را رنگ میکرد
ازآن مهتاب شبهای بهاری
که عطر گل فضا را تنگ میکرد
در آنجا؛در خم آن کوچه ی دور
نگاهم با نگاهش آشنا شد
به یکدم آنچه در دل بود گفتیم
سپس چشمان ما از هم جدا شد
از آن شب دیگرش هرگز ندیدم
تو پنداری که خوابی دلنشین بود
به من گفتند او رفت
نپرسیدم چرا رفت؟
ولی در آن شب بدرود دیدم
که چشمانش هنوز اندوهگین بود

                                               سمیرایی که نمی دونه چی کار کنه

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

یعنی می شه اونی که دوسش دارم قد یه دنیا

یه روزی خودش بیاد از اسمونا

بیاد و تو سر نوشتم بی تعارف پا بذاره

بمونه و قلبش رو برای همیشه پیشم جا بذاره

زیر یه برگ باشیم باهم

حتی اگه بارون اومد حالا شرشر یا که نم نم

اسمون به خورشیدش خیلی می نازه

اما وقتی از دلم خبر پیدا کنه خودش رو زود می بازه

اروم اروم نرم نرمک تو جزیره دلم پاگذاشتی

اما از بی سکنه بودن دلم خبر نداشتی

تنها بودی تو جزیره اما من خدای عشقت

بودم همیشه مراقبت پناه و پشتت

وقتی دیدی که کسی نیست تو این جزیره

قایقی ساختی و رفتی و نگفتی برگ گلهای جزیره زرد می شه و می ریزه

تو رفتی تو غروب طلایی و زرد و قشنگ

اما نمی دونی با رفتنت اوردی پاییز هزار رنگ

از وقتی رفتی این جزیره شده خاموش

نکنه راهو بلد نیستی ادرسو کردی فراموش

نرفته بر گشته بود نامه ی اول

توش نوشته بودم عاشق شدم از همون روز ازل

نامه ی دوم که اومد نوشتم دوست دارم

شب وروز به یاد چشمات بیدارم

نامه ی سوم نامه ی سکوت من بود  

نامه ای سفید و پاک درست مثل یک رود

نامه ی چهرم هم غرق در غصه و عذاب

مثل یک جای گلی مثل مرداب توی خواب

نامه ی پنجم نگو که همش هوس بود

مرغ بی بال و پری کنج و گوشه ی قفس بود

نامه ی ششم اسم ابلیسو اوردم

بلکه از اسمش بترسی اما باز قلبمو پس نیوردن

نامه ی هفتم هرگز نرسید به دست تو

همون جا تو جزیره کشته شد به دست تو

حالا منم نتظرم بازم دریا قایقت رو بشکنه

تابفهمی اونی که می شکنه فقط به اه بنده

از خدا نمی خوام فلبتو پرپر کنه

مثل نامه های قلبم همه رو از بر کنه

اینم یه شعر از خودم به دلیل بی خبری از عشقم اینو گذاشتم البته ببخشید نه قافیه داره نه ردیف نه اصلا شبیه شعر این شعر رو چند سال پیش از خودم گفته بودم ولی به حال الانم خیلی می خورد امیدوارم هر جا هست موفق باشه و سلامت و بدونه یه نفر هست که لحظات زندگیش رو با یاد اون پر می کنه فقط همین

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

نه نه نه این قرارمون نبود که تو بی خبر بری

من خسته شم که تو بی همسفر بری

نه نه نه این قرارمون نبود

من رنگ شب بشم تو سر سپرده شی من جون به لب بشم

باور نمی کنم این تو خود تویی این تو که از خودش بی خود شده تویی

باور نمی کنم عشق منی هنوز گاهی به قلب من سر می زنی هنوز

 وقتی زندونی تو هوس مثل پرواز تو قفس این رسم همراهی نشد ای هم نفس

وقتی قلبت از من جداست بر گردونه بی هم صداست انگار دستت با دست من نا اشناست

باور نمی کنم این تو خود تویی این تو که از خودش بی خود شده تویی

باور نمی کنم عشق منی هنوز گاهی به قلب من سر می زنی هنوز باور نمی کنم

توضیح اینکه شعر مال یکی از سریالاست ولی نمی دونم کدوم فقط وقتی پخش می شد می شنیدم خوشم اومد نوشتمش همین

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 8 قبل از ظهر  توسط سمیرا | 

سلام به همه ی دوستای گلم ممنونم از اینکه مثل همیشه به من لطف داشتید و با اونکه می دونستید نمی ام ولی برام نظر گذاشتید با لاخره این اسباب کشی تاریخی ما تموم شد ولی بدترین قسمتش این بود که تازه خط تلفنمون بعد از یه هفته راه افتاد تا حالا منتظر بودم تا بالاخره امروز تلفنمون وصل شد و جمعی رو خوشحال کرد واقعا داشتم دق می کردم انگار از دنیا بی خبر بودم ..............

راستش توی این یه هفته خیلی اتفاقا افتاده یکی از دوستای گلم که جز پیوندام هست به دلیل اینکه کسی براش نظر نمی ذاره می خواد وبشو جمع کنه البته موقتا به خاطر همین ازتون می خوام به وب ابی ترین پسر دنیا سر بزنید و اجازه ندیم که کلبه ی شادش خراب شه یادتون نره همین الان برید به ابی ترین پسر دنیا با ادرس ابی پوشان سر بزنید و حتما حتما نظر بدید امیدوارم با این کارم بتونم کمکی به این دوست بکنم ........

راستش این چند روزه خیلی حالم بد بود چند بار متن نوشتم و پاکش کردم اصلا دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم حتی هیچ خبری از عشقم هم نگرفتم مثل یه روبات کارای روزانمو انجام دادمو نشستم وفقط به یه گوشه زل زدم و فکر کردم ولی به چی خدا عالمه راستش احساس می کنم دچار افسردگی شدم یا اینکه زندگیم خیلی یکنواخت شده نمی دونم چه مرگمه فقط می خوام ازتون با دلای بارونیتون برام دعا کنید .........
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

سلام دوستای خوبم که با نظرای خوبتون و انتقادای گرم و صمیمانتون باعث می شین که من زنده بمونم و این کلبه ی کوچولو رو پر کنم از حرف دل..........

شاید چند روزی نتونم اپ کنم اخه با لاخره داریم می ریم و باید دیگه کامپیوترم رو جمع کنم و نمی دونم کی دوباره راش میندازم .......

10 مرداد هم اومد و رفت خیلی خوب تموم شد اصلا فکرش رو نمی کردم اینطوری شه .  دلم امروز خیلی گرفته بود هوا ابری نبود ولی کلی باریده این دل کوچیکم تازه انگار فهمیدم چه خبره فهمیدم من اونو به خاطر خودش واقعا دوست داشتم نه به خاطر خودم تا حالا یه کم شک داشتم ولی حالا مطمئنم حتی اگه واسه من نباشه من بازم براش ارزوی خوشبختی می کنم چون احساس می کنم لیاقتشو داره  حالا که گریه ام تموم شده احساس می کنم خیلی راحت ترم با اونکه احساس می کردم یه نفر با حرفاش دلم رو شکونده بود ولی حالا می دونم اینا همش می گذره و بازم فقط خوبیهان که باقی می مونن نه چیز دیگه ای ...........

منم هیچ وقت خوبیهاتون رو فراموش نمی کنم با تموم کسایی هستم که تو این مدت بهم کمک کردن( حتی کسی که لیاقت خودشو توی دوستی بعد دو سال نشون داد البته احساس می کنن که ادمای اطرافشون دارن شبیه هم می شن ولی به این فکر نمی کنن که شاید خودشون می خوان همه رو شبیه هم ببینن اصلا ولش کن نمی خوام  وبلاگ من مثل یه سری از وبلاگا  پر شه پر از گلایه پر شه پر از نفرت هر ادمی هر قدر ارزش داشته باشه همون قدر هم می تونه دوستای خوبی برای خودش نگه داره .......)

می خوام یکی از شعرهای مریم حیدر زاده رو توی وبلاگم بذارم احساس می کنم به طرز فکر جدیدم راجع به عشقم می خوره...........

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

اگه تویی اون که فقط دلم می خواد منو ببخش

منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمرم

منو ببخش اگه بهت خیلی می گم دوست دارم

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم

منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم

منو ببخش اگه واسه چشای تو خیلی کمم

تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه ادمم

منو ببخش اگه برات می میرم و زنده می شم

اگه با دیوونگی هام پیش تو شرمنده می شم

منو ببخش اگه همش می سپرمت دست خدا

اگه پیش غریبه به جای تو می گم شما

منو ببخش من نمی خوام تو رو به ماه نشون بدم

نشونیتو نه به شبو نه دست اسمون بدم

منو ببخش اگه می خوام تو رو فقط واسه خودم

 ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

توی پرانتز من بعد از این مطلب تا اطلاع ثانوی اپ نمی شم توی پرانتز

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

امروز 10مرداد هیچی به ذهنم نمی رسه بنویسم نمی دونم چی باید بگم ذهنم خالیه خالی امروز روز تولد عشقمه امروز بهترین روزیه که من دارم به چشم می بینم توی یه همچین روزی خدا یه ستاره ی پر نور افرید و تو اسمون زندگی من گذاشت می دونم خوب می دونم شتاره ی پر نور چشمای بیشتری رو به سمت خودش می کشه ولی من دو سال تموم فکر وذکرم شده این ستاره پر نور موقع درس خوندنم راه رفتنم کار کردنم و خدایا شرمنده حتی توی نمازای یه خط در میونم دارم به این ستاره فکر می کنم و نورش لحظه به لحظه برای من بیشتر می شه تولد تو تولد بهترین روزخداست روزی که خدا کسی رو روی زمین فرستاد تا منم حس قشنگ عاشقی رو درک کنم تا منم بفهمم قلبم سنگی نیست و یه نگاهی هست که دلم رو می لرزونه 

خدایا اول ازت تشکر میکنم به خاطر تولد عشقم بعد ازت چند تا چیز می خوام می خوام هیچ غمی تو زندگیش نداشته با شه  توی راه زندگیش کمکش کن تا همیشه موفق باشه خوشبخت باشه هر جا هست با هر کسی که هست این راحت ترین دعا از طرف یه قلب عاشقه و در اخر می خوام بگم تولدت مبارک بهترینم  
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

برای کسی می نویسم که هاله ای از مولایمان است برای کسی می نویسم که این کلمات در برابر مهربونیاش خیلی حقیره برای کسی می نویسم که با کوه جواهر نمی شه محبتاش رو جبران کرد برای کسی که حتی نمی شه با یه واژه نامه اونو تعریف کرد برای کسی که اولین عشقم تو زندگیمه برای کسی که تو زندگی من حکم خدا رو داره برای کسی که خط های روی پیشونیش دستای زخمیش نشون از مرد بودنش داره برای کسی که بهشت روی شونه هاشه و وقتی که خوب فکرمی کنم می بینم برای جبران خوبی هاش حتی بهشتم کمه ................

پدرم هاله ای از حضرت علیه من بارها و بارها تو رفتارش دقیق شدم و اینو با اطمینان می گم پدرم روزت مبارک گرچه هدیه ای کوچک بهت دادم ولی حتی اگه دنیا رو به نامت بکنم نمی تونم  کوچکترین زحماتت رو جبران  کنم تو بهترین مرد زمینی یه پدر نمونه یه برادر خوب یه همسر مهربون یه پسر جوانمرد تو برای همه ی ما بهترینی پدرم با عشق دستای زحمت کشت رو می بوسم پدرم من شرمندم از اینکه نتونستم دختر خوبی برات باشم از اینکه گاهی کج رویهام دلت رو می شکنه از اینکه گاهی اخم رو به چهرت هدیه می دم از اینکه نتونستم اون چیزی باشم که  تو به عنوان یه پدر لایق اونی شرمندم پدرم دوست دارم و به خاطر تموم لطف هایی که به من داشتی ممنونم

+ نوشته شده در  جمعه 5 مرداد1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

امروز تولد یک فرشته ی مهربونه امروز تولد بهترین خواهر دنیاست راستش نتونستم هدیه ی خوبی براش بخرم ولی می خوام از اینجا تولدش رو تبریک بگم و بهش بگم یه دنیا ارزوی خوب رو بهش تقدیم می کنم و دوسش دارم

+ نوشته شده در  جمعه 5 مرداد1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

صدام کردی صدام کردی نگو نه

اگر چه خسته و خاموش بودی

تو بودی و صدای تو صدام کرد

اگر چه دور و ظلمت پوش بودی

باید قبل از رفتن تو پارکینگ تالار ماشین رو خالی می کردیم از ماشین پیاده شدم و سر گرم حال و احوال پرسی با یکی از اقوام بودم که میخکوب شدم اومده بود اونجا وایساده بود ولی باور نمی کردم مثل همیشه خوش تیپ بود واقعا به خاطر من اومده بود باورش سخت بود با این روحیه ی خشن این رومانتیک بازیها از عشقم  بعید بود فامیلمون رو ول کردم و کاملا چرخیدم طرفش با سر خیلی یواش سلام کردم ولی حرفام از چشمام پیدا بود حتی یه نا بیناتو اون لحظه می تونست حرفای منو بخونه منتظر مادرم بودم که دست مادربزرگم رو گرفته بود و اروم اروم می اومدن با چشم و ابرو بهم گفت خیلی خوشگل شدی باور این همه اتفاق واسم سخته اصلا غیر قابل هضم این همه انعطاف از عشقم یعنی واقعا دعا هام اثر کرده بود یا فقط عروسک دستش شده بودم نمی دونم هنوزم نتونستم باور کنم ..............

امروز بهم زنگ زد و خداحافظی کرد رفت تا به ارزوش برسه رفت خونه ی خدا رو از نزدیک ببینه رفت تا ایمانش رو کامل کنه تنها چیزی که ازش خواستم این بود که دعام کنه و سلامت بر گرده

دلم براش تنگ می شه تا حالا هم دلم براش تنگ بود ولی الان شهرها با من فاصله داره حالا کیلومترها ساعتها با من فاصله داره کاش زودتر برگرده و بهم زنگ بزنه البته تا اون موقع اون دیگه یه حاج اقا می شه و من همون بنده ی نا چیز خدا همون بنده ی گناهکار خدا........

                                                                           سمیرایی که دلواپس  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

از کجا شروع کنم نمی دونم همیشه برای شروع مشکل دارم الانم همینطور نمی دونم چه طوری شروع کنم شاید به خاطر این داستان اسباب کشی که باید توی کتاب گینس ثبت شه اونم به عنوان طولانی ترین اسباب کشی  توی این چند روز واقعا احساس الاخون والاخونی کردم واقعا فهمیدم کارتن خواب بودن یعنی چی ..............

خلاصه می کنم امروز با یه بغل پر از خبر اومدم ..........

گوشیم زنگ خورد داشتم به مادرم توی پیچیدن وسایل  کمک می کردم رفتم سراغ گوشیم و مامانم رو ول کردم ببخشید جعبه رو شماره رو دیدم این دفعه علاوه بر اینکه چشمام از حدقه می زد بیرون شاخ هم در اوردم (خیالتون راحت بریدمشون ) شماره که مال عشقم بود دیگه نذاشتم گوشیم بیشتر از این خودش رو بکشه جواب دادم بعد از کمی صحبت راجع به اعصاب عشقم که خیلی بهم ریخته بود و اینکه من واحد های درسیم رو قبول شدم یا نه و اینکه قبول نشم از روم با غلطک رد می شن و حال و احوالپرسی (دقت دارید نزدیک خداحافظی به من می گه خوبی چی کار می کنی ) رفت سراغ مطلب اصلی که می خواست از اول هم بگه ولی همش حرف رو حرف اومده بود. گفت یک ماه با هم صحبت کنیم ولی کسی نفهمه (الانم کسی نفهمید ) خندم گرفته بود گفتم مگه من تالیا یا ایرانسل شارژیم می گی یک ماه (توهین نشه به دوستان من از همتون بدبخت ترم)  جالب اینجاست که با دست پس می زنه با پا پیش می کشه  ( خدا رو شکرتوی همین یه مورد تفاهم داریم) خلاصه اینکه رگ خریتم بالا زد و چشمام همه چیزو قلب دید و گفتم باشه گفتم یعنی من عروسک خیمه شب بازیم که میگی یه ماه  توی این یه ماه ازم سیر می شی و منو مثل ادامس تف می کنی کنار با تموم شجاعتم حرفم رو زدم ولی در جواب گفت اخه سمیرا تو از سرم زیادی یه لحظه فکر کنید ببینید اگه کسی که عاشقشید این حرف رو بزنه چه حالی بهتون دست می ده

اخر خداحافظی دیدم من من می کنه گفتم چیزی مونده که می خوای بگی گفت دوست دارم راستش تو وجودم عروسی بود ولی گفتم باشه باشه ...........

راستش به این نتیجه رسیدم که شب ارزوها خیلی واقعی  به شرط اینکه درست ارزو کنی احساس می کنم درست ارزو نکردم ولی باز به همینم شکر به اینکه یک ماه می تونم صداش رو بشنوم شکر ................

                                      سمیرایی که دچار دو گانگی ارزشی شده

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

خدا جون ممنون که انقدر دوسم داری  من بنده ای که انقدر گناه کارم ولی تو با مهربونیا ت منو شر منده می کنی امروز دوباره نشونم دادی که بالا سرمی و به من توجه داری و واسم ارزش قائلی منی که بنده خوبی برات نبودم و نیستم امروز فهمیدم معنی این حرف مامانم که می گه در حق بازه هر حرفی بزنی می شنوه یعنی چی ..............

از صبح توی کارتن داشتم ول می چرخیدم اخه داریم اسباب کشی می کنیم می دونید که چه جوری می شه  خونه شلوغ و در هم برهم ادم هر کاری دلش می خواد می کنه البته اینم هست که باید بجنگی تا دقیقه نود کامپیوترت رو جمع کنی و از همه قسمتا با مزه تره یکی صفحه کلید و بر می داره یکی می ذاره سرجاش و اونی برنده می شه که پر رو تره (اصلا منظورم خودم نیست ) ساعت 11 یادم افتاد وقت دکتر دارم تند تند اماده شدم و راه افتادم بعد از یک ساعت انتظار برای ظهور دکتر و نیم ساعت انتظار برای رسیدن نوبت بالاخره نوبتت می شه می ری تو و به خاطر 5 دقیقه ویزیت نا قابل 5000 تومن پیاده می شی و 2 ساعت وقت با ارزشتو از دست می دی رسیدم  خونه بابام (بزرگترین نعمت زندگیم ) اومده بود خونه سریع بساط ناهارو چیدیم هنوز لقمه اول نرفته بود پایین که گوشیم زنگ زد گوشیم نزدیک خودم نبود دست بابام بود داد دستم چشام داشت از حدقه می زد بیرون باورم نمی شد شماره خودش بود عشقم زنگ زده بود به سرعت نور خودم رو پرت کردم(300000کیلو متر در ثانیه) تو اتاق و جواب دادم صدام از خوشحالی می لرزید سلام علیکی کرد و رفت سر اصل مطلب می خواست حلالیت بگیره بره مکه چقدر خوشحال شدم نمی دونم با چه واحدی خوشحالی رو اندازه می گیرن ولی به اندازه 7 تا  خوشحال شدم (مقدار خیلی زیاد) اون به ارزوش رسیده بود می رفت مکه منم به ارزوم رسیدم برای اولین بار برای اولین بار احساس کردم گوشه دلش یه جایی برای خودم باز کردم یه خورده حرف زدیم از خودش گفت اینکه تو این مدت چی کارا کرده از من پرسید چی کارا کردم نمی دونستم چه جوری حرف بزنم واژه هام رو گم کرده بودم بعد از اینکه مطمئن شد از ته دلم حلالش کردم قطع کرد داشتم بال در می اوردم ............

هنوزم احساس می کنم خواب دیدم ولی واقعی بود مثل نفس کشیدنم صبر کردنم جواب داد اینهمه صبر عاقبت داشت ولی بهش حسودیم شد اونقدر خدا دوسش داره که داره می ره مهمونی خونه خدا (کسایی که فکر می کنن دروغ می گم و حناق هم نگرفتم اگه خوشحال می شن جوابشون رو بشنون حداقل از لوبیا شجاعتر باشن یه ادرس از خوشون بجا بذارن تا مجبور نشم برای جواب دادن به اونا وبم رو کثیف کنم اصلا هم منظورم به یه ادم عاقل که می دونم کیه نیست  )

                                               سمیرایی که صبوره و خوشحال
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 تیر1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
تا کجا باید رفت در این دنیای بی حاصل تا کجاباید بود میان این مردمان ...............

پیوندهای روزانه
شکلات شور
وبلاگ جهانی
هر چیز که خدا بخواهد
مرگ پایان حیات ؟ این دروغی است که باورش داریم
پری کوچک دریایی
فکر سیاه
تنها تر از سکوتم
تویی بهترین ترانه واسه دل سپردن من
اندیشه نو
قرن خنجر خوردن دل
شادونه خاتون
نوشتنی های ضحاک مار بدوش
عشق گمگشته
عشق شیدا
حمزه قنبری نهبندانی
هر کجا هستم باشم اسمان مال من است
خلوتهای عاشقانه
عشقی
اندیشه های یک انسان نه چندان معمولی
تنها ترین پسردر این دنیا
ابی ترین پسر دنیا
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم
دلتنگی
بیا تو
معرفت کلمه ای که جمله ها در آن نهفته است
سرزمین رویا
من وتنهایی و یک عمر خاطرات
حرف های دیدنی
تنهایی خیلی دوست دارم
دلتنگی های من
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM